در سینه من ستاره ای گشت پدید
یک چند چنان نرمی قویی وحشی
امواج به روی بستر من لغزید
روزی ز پریشانی سر رشته ی بخت
غواص به دریای دل، آرامم دید
بگرفت و شکست و گوهرم را بربود
بگذاشت مرا شکسته و بی امید ...
در ساحل روزگار پوچم اکنون
کس دست نیاز بر سر من نکشید
افتاده و داده گوهر دل از دست
من یک صدفم تهی دل از مروارید
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
پروردگارا...
همچون همیشه لحظات تلخ تنهاییم را با شیرینی یاد تو بر وفق مراد می سازم...
تویی که توانم دادی که از بودنم بهترین بهره را ببرم...
وبه من آموختی که مشکلات را بجان خود بخرم...
ولی آیا این من...
در این زندان بزرگ خویشتن توانسته است بهترین بهره بودن را از آن خود کند؟؟؟
ودر نبرد مشکلات به آسودگی تن نبازد؟؟؟
وهمواره و همواره به عشق ابدی تو نازد؟؟؟
سخت است...
سخت...
بارالهی ...
دنیا آلوده شده است...
ودیگر
دوست داشتن
نیکی
مهر
محبت
در جای خود معنی نمی شوند
معبود من...
دامنی آلوده دارم ولی در عوض دریایی از التماس وتضرع قلبم را تسکین می دهد...
خدایا...
با تو بودن پاک بودن است
مرا با خود همراه ساز
ودمی از یادت دور نساز...
خدایا...
بخشنده ای و کریم...
مهربانی و رحیم...
ومن!
بنده روسیه ات
که همواره بر درت می کوبم تا از بند مادیات رهایم سازی وبه اصل خود برسانی.
عشق بازیچه نیست نگاهی به اعماق وجود است و چه سرد و چه گرم همیشگی است
و رهایی از آن نا ممکن.........
از شب تنهایی
ازدوست بی وفایی
در راه نياز فرد بايد بودن
پيوسته حريص درد بايد بودن
مردي نبود گريختن سوي وصال
هنگام فراق مرد بايد بودن
صبور پیرم
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
چه وحشتناک خواهد بود
آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
که در تعبید تاریخ اند
دوباره باز هم آوای غمگین شان
طنین شوق خواهد داشت ؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
که بال افشان مرگی دیگر
اندر آرزوی زادنی دیگر
حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
نه چندان دور
همین نزدیک
بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب
پس از آنجا کجا
یارب ؟
درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر ؟
خوشا مرگی دگر!
با آرزوی زایشی دیگر!
پشتي كه بي پناست
دستي كه بسته است
پايي كه خسته است
دل را كه عاشق است
حرفي كه صادق است
شعري كه بي بهاست
شعري كه آشناست
دارايي من است
ارزاني شما ست


