عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جان فرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من ،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود .
شکل گیسوی تو ،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم.....
من از بي مهري آيينه با تصوير مي ترسم
تمام راهها بر جاده آسودگي ختمند
از آن پايي كه خواهد رفت در زنجير مي ترسم
تب خورشيد را از من مگير اي ابر هرجايي
مسلمانم ولي از سايه تكفير ميترسم
ميان ماندن و رفتن اسير دست ترديدم
عنانم دست تو اي دل كه از تدبير ميترسم
كدامين چشمها بر جاده موعود خواهد ماند
من از اين مردم خو كرده با تاخير مي ترسم
شب فرو می خزد از بام کبود
تازه بند آمده باران و نسیمی نمنک
می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه
گاه می خندد و می تابد از اندوهی س رد
خنده ای غم زده چون خنده درد
تابشی خسته و بی رنگ و تباه
چون نگاهی که در آن موج زند سایه نرگ
سوزنک از دل ویران درختان خموش
می رسد گاه یکی نغمه آشفته به گوش
نغمه ای گم شده از سینه نایی موهوم
بانگی آواره و شوم
می کشد مرغ شباهنگ خروش
می رود ابر و یکی سایه انبوه و سیاه
نرم وخاموش فرو می خزد از گوشه بام
آه دردی ست در آن اختر لرزنده که گاه
کورسو می زند و می شود از دیده نهان
وز نهیب نفس تیره شام
می کشد مرغ شباهنگ فغان
آه ای مرغ شباهنگ خموش
بس کن این بانگ و خروش
بشکن این ناله پرسوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایه ناز
تازه رفته ست به خواب
آری ای مرغک اندوه پرست
بس کن این شور و شتاب
بس کن این زمزمه او بیماراست
از دریا می گذرم
بی آن که قایقی باشم
از آسمان می گذرم
بی آن که پرنده ای باشم
از بیابان ها می گذرم ، بدون پا
یادت را در آغوش می گیرم ، گرم و پر احساس
پیراهنم بوی خاطره می دهد و دریا
و شبحی با من در رقص، خاطراتم را عریان می کند
بی آن که بدانم!
امشب كه شعله ميزندم ماجراي تو
بر اين سرم كه سر بگذارم به پاي تو
بيتاب و بيقرارم و بيواهمه ولي؛
جز حرف عاشقانه ندارم براي تو
امشب هزار مرتبه بي تو دلم شكست
يعني هزار مرتبه مردم براي تو
من راضيام به اين همه دوري ، ولي عزيز!
راضيترم به اينكه ببينم رضاي تو
حالا درخت و جاده به راهت نشستهاند
حالا سكوت و سايه پر است از صداي تو
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟
به سفر بايد رفت سفری دور و دراز
سفر از خويش به خويش سفری پر احساس
که در آن عقل دخالت دارد به سفر بايد رفت...
![]()
در سینه من ستاره ای گشت پدید
یک چند چنان نرمی قویی وحشی
امواج به روی بستر من لغزید
روزی ز پریشانی سر رشته ی بخت
غواص به دریای دل، آرامم دید
بگرفت و شکست و گوهرم را بربود
بگذاشت مرا شکسته و بی امید ...
در ساحل روزگار پوچم اکنون
کس دست نیاز بر سر من نکشید
افتاده و داده گوهر دل از دست
من یک صدفم تهی دل از مروارید
بایست تا برهوت شهر چشمهایم را کدر نکند
شب بدون تندباد سینهات بادبانی افتاده به دریاست
روی کالبد سفالیام زنان زیادی رنگ باختهاند
آسمان شواهد مکتوبی از صدای شکستنم دارد
تو چرا از گلوی من نمیخوانی تنفس ناکوکم را
قیل و قال این همه آدم ـ سنگ
نیم رخ دریا را به ساحل نمیرساند
کلاغهای صندلی پوشی که با دهان بسته جار میزنند
آشنا به شریانهای من نیستند
نمیفهمند رگم جایی در تاروپود تو تار میبافد
بایست در فواصل بین دو عصر با توییام
و رگهای مرا در پناه حرفی بباف
که پرندگان در خطوط پیشانیام خوانده بودند
این گربههای سمج که روی عصبهایم خنج میکشند
از کندوی مردمکت سیرند
تا کجای سکوتت فشرده تر از خیابانی باشم
که جز اتاق تنهاییم جایی برای رسیدن ندارد


